السلام علیک یا ابا صالح المهدی (عج)
با عرض تسلیت بمناسبت فرا رسیدن هشتم شوال ، سالروز تخریب قبور مطهر ائمه علیهما السلام و روز کاشته شدن نهال ِ شجره ی خبیثه ی وهابیت .
مادر مي خنديد. خنديد؟ نمي دانم. يادم نيست. صورتم را بوسيد. چند بار. گفت برايم پارچه اي مي خرد تا چادر مشكي بدوزد و من در جشن تكليف خودم آن را سرم كنم. اخم كرده بودم. نمي خواستم مادر برود. □ بابا داشت برايم سيب پوست مي كند. خيلي دوست داشتم. راديو روشن بود. نمي شنيدم. نگاهم به دستهاي بابا بود كه داشت پوست سيب را با چاقو جدا مي كرد و در بشقاب مي ريخت. يكدفعه سيب نصف شد. نصفش روي فرش افتاد. مشق مي نوشتم. مشق؟ نه. نقاشي مي كردم. داشتم كوه و آسمان و دريا مي كشيدم. دريا؟ نمي دانم، شايد هم اقيانوس بود. نصفه ديگر سيب كه زرد بود، سرخ شده بود. بابا دستش را بريده بود. قطره هاي خون روي فرش و نصف سيب چكيد. به بابا نگاه كردم. به بابا؟ نه. به چشم هايش. انگار چيز وحشتناكي ديده بود. ديده بود؟ نه. شنيده بود. □ چادر مشكي نداشتم. بابا روسري سياه برايم خريد. خاله گريه مي كرد. من تلويزيون مي ديدم. داشتند از توي دريا ماهي مي گرفتند. ماهي بود؟ نه. پارچه بود. آهن بود. عروسك بود. يك بچه بود و يك چادر سياه. چادر سياه؟ چادر مادر من؟ توي دريا چكار مي كرد؟! چند روز ديگر تولدم بود. مامان نيامد. خاله گفت: تولد نداريم. ولي من نُه تا شمع روي حلواها روشن كردم. بابا گفت كه مامان زير خاك است، اما خودش به آسمان رفته. خاك؟ آسمان؟ اما من چادر را توي دريا ديدم. باور نكردم. مامان توي دريا بود. نه خاك و نه توي آسمان. گريه مي كردم. گريه؟ يادم نيست. اما روز تولدم همه نمازهايم را به موقع خواندم. مامان گفته بود، ولي خودش نديد. خاله يك چادر نماز به من داد. چادر نماز نمي خواستم. داشتم. چادر مشكي مي خواستم. به خاله گفتم كه مامان قرار بود برايم چادر مشكي بدوزد. خاله گريه كرد. سر كلاس بودم. كلاس چندم؟ يادم نيست. نقاشي مي كردم. خانم معلم گفت: چرا همه كاغذت را سياه كرده اي؟ گفتم: پارچه چادر مشكي است. دوستم خنديد. خنديد؟ خانم معلم تعجب كرد. تعجب كرد؟ خنديد؟ گريه كرد؟ چي گفت؟ اصلاً يادم نيست. □ دوازده سال بعد، قبل از اينكه دخترم به دنيا بيايد، برايش يك چادر مشكي دوختم.
... یا زهرا - سلام الله علیها - .
پ.ن 1 : بصورت فوق العاده اتفاقی این دلنوشته رو پیدا کردم . مجنون همدل
پ .ن 2: شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد ..... خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا 